تبليغاتX
کافه کتاب

کافه کتاب

زنگبار یا دلیل آخر

زنگبار یا دلیل آخر  نویسنده : آلفرد آندرش    مترجم: سروش حبیبی  ناشر:ققنوس  1387

(داستانهای آلمانی قرن 20)

(چیزی که مشخصه اینه که این کتاب رو بخاطر مترجمش خوندم قبلا از سروش حبیبی کتابهای آناکارنینا ، جنگ و صلح  و از همه مهمتر خداحافظ گری کوپر رو خونده بودم )

 

کتاب به بخشهایی تقسیم میشه که هر بخش اسم یکی از شخصیتهای داستانه که  در بندر کوچکی به نام رریک زندگی میکنند و در آخر به نوعی به هم مربوط میشن.

پسری که پدرش را در دریا از دست داده و  در حال خواندن کتاب هاکل بری فین است و دنبال سه بهانه برای رفتن از رریک می گردد او روی یک کشتی ماهیگیری کار می کند

کنودسن ماهیگیر است و صاحب کشتی که پسر در آن کار میکند از اعضای حزب کمونیست است و تنها دلیل ماندنش در آلمان و فرار نکردنش همسرش است که کمی هم مشکل روانی دارد اما کنودسن عاشق اوست

گرگور که او هم از رابطان حزب است اما تردید دارد و به فکر فرار و جدایی از حزب است و برای رساندن پیغام به کنودسن به رریک آمده است

کشیش  که به دنبال منتقل کردن مجسمه جوان کتابخوان است تا دست  نازی ها به آن نرسد (چون آنها از کتاب خواندن جوانها واهمه دارند ) و دست به دامن کنودسن می شود

و بالاخره یودیت که یک دختر یهودی است و برای نجات جانش باید از آلمان فرار کند و با گرگور آشنا می شود و ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:57  توسط ساحل  | 

سال باکره ها

سال باکره ها  نویسنده : کاترین کوکسن   مترجم : شهلا محیی   نشر پیکان چاپ اول 1379

(داستانهای انگلیسی قرن 20 )

دانیل کالسون و همسرش وینفرد بعد از سی و یک سال زندگی مشترک بر سر ازدواج پسرشان با هم اختلاف دارند و ضمن این اختلاف عقده های چند ساله شان نیز رو می شود آنها دو پسر به نامهای استفان و دانالد و یک پسر خوانده به نام جو دارند .دانالد قرار است با آنت ازدواج کند که اتفاقا جو هم عاشق اوست اما به خاطر برادرش  چیزی نمی گوید  و مادر مخالف این ازدواج است و خلاصه  بعد از عروسی ، عروس و داماد در یک سانحه رانندگی راهی بیمارستان می شوند و ...آخر کتاب بسیار زیبا و عاشقانه است

جمله آخر کتاب اینه:

اتفاقات برای کسی پیش می آید که منتظرش باشد ، مادرت مرا دوست دارد و به من عشق می ورزد.

زیبایی داستان برای من بخاطر شخصیتهای جالب کتاب بود بخصوص جو و کشیشی که در داستان هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:11  توسط ساحل  | 

خداحافظ گري كوپر

نميشه گفت از روزي كه وبلاگم رو به روز نكردم چيزي نخوندم اما حوصله نوشتن نداشتم.

خداحافظ گري كوپر نويسنده :رومن گاري  مترجم: سروش حبيبي

اين كتاب رو هفته قبل خوندم از اون كتابهاست كه به نظر من حرفي براي گفتن داره .كتاب  افكار و كارهاي چند نفره كه عاشق برف و اسكي و زندگي در ارتفاعات  هستند و حتي ارتفاع پايين رو كثيف ميدونن و سعي ميكنن كه كمتر پايين بيان .

شخصيت اصلي كتاب -لني- يك جوان آمريكايي است كه  تمام تلاش رو مي كنه كه پايبند كسي و چيزي نشه اما در ادامه داستان عاشق ميشه و خلاصه بعد از يك ماجراي پليسي به عشقش ميرسه خوب راستش آخر كتاب خيلي جالب نيست و  انتظار داشتم كتاب زيباتر تموم بشه اما بهر حال خوندنش رو به شما هم توصيه ميكنم از خوندن كتابهاي بي محتواي جديد بهتره

دارم كتاب اسارت بشري نوشته ي سامرست موآم  و ترجمه ي مهدي افشار رو ميخونم تا اينجا كه خوندم عالي بوده 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 16:13  توسط ساحل  | 

طوبی و معنای شب

طوبی و معنای  شب اسم کتابی بود که به تازگی خوندم از شهرنوش پارسی پور

خیلی کتاب قشنگی بود البته به نظر من نقصهایی هم داشت که در ادامه میگم

وقتی فهمیدم کتاب زنان بدون مردان رو هم که در باره فیلمش زیاد شنیده بودم خانم پارسی پور نوشته برام جالبتر شد (کارگردان فیلم خانم شیرین نشاط هستند)

این کتاب سرگذشت زنی به اسم طوباست که یک عمر  به دنبال خدا میگشته و توی این راه اتفاقات جالبی هم میفته که باعث میشه زندگی خاصی داشته باشه .البته چیزی که برای من زیاد جالب نبود ساده اندیشی بیش از حد طوباست که مثلا با اینکه تقریبا روشن فکر بوده (برای زمان خودش)خیلی راحت تن به ازدواج با یک پیرمرد میده یا بلافاصله بعد از طلاق با مرد دیگری ازدواج میکنه و اصلا فکر نمیکنه و بقیه موارد که در کتاب میخونید البته شاید نظرم اشتباه باشه و این کارهای طوبی صرفا به خاطر زن بودن و محیط اجتماعی اطراف او باشد

اما بطور کلی کتاب قشنگیست و دوره نسبتا طولانی از تاریخ ایران رو هم  در بر میگیره .از نظر ادبی هم بسیار زیبا نوشته شده.

رمان 'طوبا و معنای شب' و نيز 'زنان بدون مردان به چندين زبان ترجمه شده‌اند. 'طوبا و معنای شب' به زبان‌های آلمانی، ايتاليايی، لهستانی و انگليسی و 'زنان بدون مردان' به زبان‌های سوئدی، هلندی، فرانسوی، ايتاليايی، اسپانيايی، انگليسی و مالايالامی (زبان ايالت کارلای هند)، ترجمه شده‌اند.

قسمتی از کتاب:

با مرگ پدر تعلیماتش نیمه کاره مانده بود قرآن را چند بار دوره کرده بودند ، تفسیر برخی از سوره های کوچک را می دانست گلستان و بوستان را خوانده بود و ده دوازده غزلی از حافط را ار بر داشت همه اش همین بود از مرگ پدر تا چهارده سالگی اش را به دو کار مشغول بود قالیچه ای برای جهازش می بافت و اگر وقتی باقی می ماند به پشت می خوابید و منتظر می شد تا فرشته خداوند بر او ظاهر شود و نطفه الهی در دلش بنشاند ....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 13:39  توسط ساحل  | 

شازده احتجاب

رمان شازده احتجاب  نوشته ی هوشنگ گلشیری 1348

روایت آخرین ساعات زندگی شازده احتجاب آخرین بازمانده قاجار است که در این ساعات با خاطرات تلخ گذشته ی خود و اجدادش زندگی می کند .

فیلمی نیز از روی این کتاب ساخته شده است با همین عنوان و به کارگردانی بهمن فرمان آرا و بازی جمشید مشایخی در نقش شازده احتجاب. این کتاب این کتاب ۱۴ بار تجدید چاپ شده است و به انگلیسی و فرانسه هم ترجمه شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 11:4  توسط ساحل  | 

ملکوت

ملکوت نوشته ی بهرام صادقی

این رمان اولین رمان نخوانده ای بود که از کتاب رمانهای معاصر فارسی انتخاب کردم و خواندم

با شروع کتاب احساس کردم نویسنده حرفی برای گفتن ندارد ضمن اینکه اصلا نویسنده را نمی شناختم اما ادامه ی کتاب جالب بود و کم کم به نتایج جالبی هم می رسی مثل دلیل انتخاب نام ملکوت برای کتاب یا حتی نام شخصیتها .فهمیدن داستان کمی برایم سخت بود و به خاطرش کتاب تاویل ملکوت نوشته ی محمدتقی غیاثی را هم خواندم .قسمتهایی از کتاب:

...

مساله برای من باور کردن یا باور نکردن است ، نه بودن یا نبودن. زیرا من همیشه بوده ام ... احساس میکنم همیشه میتوانم باشم ولی درد من اینست نمی دانم آسمان را قبول کنم یا زمین را ؟ملکوت کدام یک را ؟اینجا دیگر کاملا تصادف است آنها هرکدام برایم جاذبه ی بخصوصی دارند من مثل خرده آهنی میان این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ میخورم و گاهی فکر میکنم که خدا دیگر شورش را دراورده است .بازیچه ای بیش نیستم و او هم مرا بیش از حد بازی می دهد

... من همه ی زنها و شاگردهایم و دستیارهایم را کشته ام و از آنها صابون و چیزهای دیگر ساخته ام .این آمپولهایی را هم که به همه ی مردم این شهر و به دوستان تو تزریق کرده ام چیزی جز یک سم کشنده و خطرناک نیست که در مورد معین یعنی چند وقتی که من اینجا نیستم و قتی که فرسنگها از شهر لعنتی شما دور شده ام اثر خواهد کرد .کودکان را خیلی زود خواهد کشت و بزرگترها را با فلجهای تحمل ناپذیر گوناگون و عوارض وحشتناک سرانجام از میان خواهد برد و شهرستان دیگر قبرستانی بیش نخواهد بود ...(حرفهای دکتر حاتم از شخصیتهای اصلی داستان)

به گفته ی خانم میرصادقی کتاب توصیف جدال بین خیر مطلق و شر مطلق است که با پیروزی شر به پایان می رسد .به نوعی درماندگی و بیچارگی انسان در برابر مرگ را هم بیان می کند .آقای غیاثی آن را قصه اجتماعی سیاسی می داند و آن را از این جنبه ها نیز در کتابش نقد کرده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 11:34  توسط ساحل  | 

رمانهای فارسی

بعضی وقتها پیدا کردن کتابی برای خواندن از میان این همه کتاب واقعا  کار سختی می شود .

این هفته کتاب جالبی با عنوان رمانهای معاصر فارسی نوشته ی میمنت میرصادقی  به دستم رسید    که در آن به معرفی رمانهای فارسی از سال 1315 یعنی زمان  بوف کور صادق هدایت می پردازد البته کتاب اطلاعات فنی زیادی دارد که بیشتر برای نویسندگان  مفید است اما برای منهم خیلی جالب است چون هم میتوانم از آن کتابی برای خواندن انتخاب کنم ، هم نقد بعضی کتابهایی را که خوانده ام و  نیاز به توضیحی در مورد آن دارم در آن پیدا می کنم و هم در اینجا نام این کتابها و نقد کتابهایی را که از ان انتخاب کنم و بخوانم مینویسم شاید برای بقیه نیز مفید باشد.

کتابهایی که در لیست جلد اول این کتاب آمده است و من آنها را خوانده ام و به بقیه نیز پیشنهاد می کنم  :

بوف کور "(صادق هدایت) ، چشمهایش (بزرگ علوی)، مدیر مدرسه(جلال آل احمد)، شوهر آهو خانم(محمدعلی افغانی) ، شازده احتجاب(هوشنگ گلشیری)، سووشون(سیمین دانشور)، جای خالی سلوچ(محمود دولت آبادی)

بقیه کتابهای لیست را بعد از خواندن هرکدام معرفی می کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:42  توسط ساحل  | 

من گنجشک نیستم

نود سه نفر هستیم و هر چهار نفر توی یک طبقه زندگی میکنیم .هر کس توی یک آپارتمان جداگانه .کابلی طبقه ی هشتم است .واحد ۸۰۵ و رو به حیاط .من طبقه ی نهم واحد ۹۰۲ رو به خیابان .دانیال در واحد ۷۰۳ زندگی میکند .طبقه ی هفتم .

....

وسط حیاط همه زیر درخت چنار جمع شده اند و با هم حرف می زنند .هوا هنوز تاریک است و من به سختی کابلی ماهان و مخمل را توی جمعیت تشخیص می دهم باد سردی از شرق می پیچد توی حیاط  و من از سرما یقه ی پالتویم را دور گردنم بالا می کشم زل میزنم به مردی که وسط حیاط درست زیر درخت چنار خودش را از طبقه ی هفتم پرت کرده است پایین .

.....

کسی می گوید " می دونستم بالاخره یه روزی خودش رو از پنجره پرت میکنه پایین " میگوید " هممون یه روزی خودمون رو از پنجره پرت می کنیم پایین "

قسمتی از کتاب من گنجشک نیستم نوشته ی مصطفی مستور بود .

زیبا و کوتاه بود .در مورد چند نفر که به قول کوهی ـ از شخصیتهای داستان ـ توی یک چاه افتاده اند .دانیال تو چاه سئوال افتاده سئوالهایی که جوابی براش پیدا نمیکنه یا راوی داستان که تو چاه مرگ افتاده و مدام بهش فکر میکنه و بقیه که هرکدوم به نوعی فکرشون مشغول چیزی هست و قراره در این محل درمان بشن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 14:32  توسط ساحل  | 

خاطرات روسپیان سودا زده من

خاطرات روسپیان سودا زده  من یا  دلبرکان غمگین من( ۲۰۰۴ )

نوشته گابریل گارسیا مارکز(نویسنده صد سال تنهایی و عشق سالهای وبا)

ترجمه امیر حسین فطانت 

حتما  میدونید که گابریل گارسیا مارکز یک نویسنده کلمبیایی است که بیشتر کتابهایش به اغلب زبانها ترجمه شده است .این کتابش رو من از اینترنت دانلود کردم چون ظاهرا چاپ نمیشه .البته علاقه به خواندن کتاب از روی مانیتور ندارم اما چون کوتاه بود قابل تحمل بود.این اثر توسط  کاوه میر عباسی نیز به فارسی ترجمه شده‌است و چاپ اول آن در آبان ماه سال ۱۳۸۶ به وسیله  انتشارات نیلوفر وارد بازار شد. چاپ اول این کتاب با استقبال خوبی مواجه شد و ۵۵۰۰ نسخه آن در مدت سه هفته به پایان رسید.  در پی درخواست ناشر برای کسب مجوز چاپ دوم، وزارت ارشاد این اثر را غیرقابل چاپ عنوان کرد و از صدور مجوز برای این کتاب خودداری کرد( ویکی پدیا)

شخصیت اصلی داستان پیرمردی ۹۰ ساله است که برای تولد ۹۰ سالگیش تصمیم میگیرد شب را با دختر نوجوان ۱۴ ساله بگذراند که البته عاشق او میشود بدون اینکه ارتباط فیزیکی با او داشته باشد .و ادامه داستان تاثیری است که این عشق روی زندگی پیرمرد می گذارد .داستان با اینکه کوتاه است به خوبی شخصیت مرد و زندگی گذشته و افکارش را توصیف می کند. شاید نام کتاب خوب انتخاب نشده باشد چون  قرار نیست در کتاب واقعا این خاطرات را بخوانید .البته شاید قسمتهایی از کتاب در ترجمه حذف شده باشد .

راستی اینکه من کتابها را خلاصه معرفی میکنم صرفا به خاطر اینست که جذابیت کتاب از بین نرود چون گاهی که خودم به سایتهای معرفی کتاب مراجعه میکنم  آنقدر در مورد کتاب توضیح داده شده که دیگر نیازی به خواندن آن نمی بینم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:26  توسط ساحل  | 

پیکر فرهاد

از رحم مادری به دنیا پا می گذاشتم .دنیایی که در اولین لحظه ورود بایستی ساز گریه را کوک می کردم و با تمام وجود از ته دل ضجه می زدم .

احساس کردم قطار از تاریکی تونل بیرون می رود . نور کمرنگی از دور پیدا بود ......

و بوی مشمئز کننده ای در سرم پیچید .بوی دریایی بود که همه ی ماهی هایش مرده بودند شاه ماهی را پسر بزرگ پادشاه برده بود و ماهی ها مرده بودند .دریا بوی مردار می داد .بوی نفرت انگیزی که راه نفسم را می بست .آن وقت یک موج تند از تنم بالا رفت و همه ی آن بوی مشمئز کننده را شست .همه چیز را از یاد بردم .صداهای تازه ای می آمد . عده ای می خندیدند ، عده ای کف می زدنند .زنی ناله می کرد وآیا آن زن من بودم؟

(( دختر است؟ ))

بریده ای از قسمت انتهایی کتاب پیکر فرهاد از عباس معروفی بود .

کتابی که به گفته ی نویسنده اش زن قلمدان بوف کور را روایت می کند .عشقها و دردهای یک زن از زبان خودش بدون سانسور .از گذشته های دور تا به حال .

نمی دونم چون زن بودم اینقدر مطالب کتاب به دلم نشست یا چون بسیار زیبا نوشته شده بود .البته زیبا بود به زیبایی سمفونی مردگان معروفی و بوف کور صادق هدایت .

نمیشه کتاب رو توصیف کرد فقط باید خوندش.

شما اسم این  را می گذارید زندگی؟که هر کدام از ما جنازه ی یک نفر را بر دوش داریم، سوار بر قطار به جای نامعلومی می رویم که نه مبدا آن را می دانیم و نه مقصد آن را دلمان به این خوش است که زنده ایم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 12:8  توسط ساحل  |